آخرین خبرها

دست‌نوشته‌های یک رتبه‌ی نجومی (۳) – طنز

دست‌نوشته‌های یک رتبه‌ی نجومی (3) - طنز

(یک سال قبل در همین روز جمعه صبح)

دوربین از روبه‌رو:

(در کادر اصغرآقای خودمان با زیرشلواری روی تخت خوابیده و در حال خروپف کردن است. زیر متکا دو سه تا کتاب آبی دیده می‌شود و یک کتاب نیمه‌باز هم روی زمین افتاده است. ساعت ۸:۲۰ دقیقه را نشان می‌دهد.)

صدای زنگ تلفن: درینگ… درینگ… دینگ (این آخری «ر» نداشت؛ چون تلفن قطع شد و بعد از چند ثانیه دوباره… درینگ…)

اصغرآقا با ناز و اطوار تلفن را برمی‌دارد: هان؟

صدایی از آن طرف خط: هان نه، سلام! من رضایی پشتیبانت هستم. چرا نیامدی آزمون؟

اصغرآقا: آزمون … (یک ذره به مغزش فشار می‌آورد) آهان آزمون ااا آقای رضایی (سریع صدایش را خروسی می‌کند)  من خیلی حالم بد است؛ مریضم!

پشتیبان: خدا بد ندهد! بلند شو! بهانه نیاور! دفعه‌ی قبل هم همین را گفتی. مگر می‌شود آدم فقط جمعه‌ها مریض شود؟

اصغرآقا: راسسسسسستش… آقای رضایی من نرسیدم همه‌ی مباحث را بخوانم. ترسیدم ترازم پایین بیاید. برای همین امروز نیامدم.

پشتیبان: اشکال ندارد! الان تراز کل برای تو مهم نیست. بلند شو بیا مباحثی را که خواندی ارزیابی کن.

اصغرآقا: ااا… چشم می‌آیم؛ ولی امروز ساعت ۱۰ معلم خصوصی دارم. باید زود بروم (یادش می‌آید که امروز ساعت ۱۰ با ممل و دوستان قرار دارد.)

پشتیبان: زنگ بزن به معلمت بگو که کلاست را بیندازد ساعت یک به بعد… مگر تو نمی‌دانی جمعه‌ها آزمون داری؟

اصغرآقا: ااا… راستش… (اصغرآقا هر چه به مغزش فشار می‌آورد هیچ بهانه‌‌ای یادش نمی‌آید. بنده‌ی خدا حق هم دارد. اول صبحی مغزش هنگ کرده.)

پشتیبان: دیگر دنبال بهانه نگرد. منتظرت هستم.

دوربین از روبه‌رو:

(در کادر، پیاده‌رو عریضی مشاهده می‌شود. از عمق صحنه، اصغرآقا هن‌هن‌کنان در حال دویدن دیده می‌شود. بعد از چند ثانیه اصغرآقا به دوربین می‌رسد. سمت راست صحنه بالای تصویر، تابلوی محل برگزاری آزمون خودنمایی می‌کند. عقربه ساعت ۹ را نشان می‌دهد.)

اصغرآقا: هن‌ هن ‌هن ‌هو … سلام آقای رضایی هن هن هن…

پشتیبان: سلام به روی ماهت. دفتر برنامه‌ریزی‌ات کو؟

(اصغرآقا از زیر پیراهنش مثل شعبده‌بازها دفتر را درمی‌آورد.)

پشتیبان: این‌که فقط هفته‌ی اولش پر شده! پس بقیه‌اش کو؟ یادت رفت تکمیل کنی یا اصلاً درس نخوانده بودی؟ … حالا برو بنشین آزمون بده ولی اولش این نظرخواهی را تکمیل کن.

اصغرآقا: آقا بگذار آزمون را شروع کنم ترازم پایین می‌آید ها! (در دل یاد تراز آزمون‌های قبل می‌افتد: ۳۹۰۰!) اِاِاِ عجله کردم مداد نیاوردم!

اصغرآقا رو به بغل‌دستی: داداش مداد اضافه داری به من بدهی؟

اصغرآقا رو به داوطلب آن ورتر: داداش پاک‌کن داری؟

اصغرآقا: من نمی‌دانم چرا الکی وقت ما را با این نظرخواهی می‌گیرند؟ مگر واقعاً برای کسی مهم است که من چه برنامه‌ای دارم یا این‌که پشتیبان چه‌کار کرده؟ وقتم دارد می‌گذرد. یا علی! بروم همه‌ی گزینه‌ها را یک بزنم تا ببینم چه می‌شود! دفعه‌ی پیش آقای رضایی شاکی شده بود که چرا همه را ۴ زده بودم؛ ببینم این دفعه چه می‌شود!

اصغرآقا: خوب؛ از کجای دفترچه شروع کنم؟… ها ها آهان! ریاضی ضریب بالاتری دارد. بگذار ببینم؛ اولی‌اش را که بلد نیستم و دومی را هم همین طور! آهان! این سؤال را جایی دیده بودم؛ ها! جوابش گزینه‌ی ۳ می‌شد.  بعدی هم که هیچ‌چی… ای بابا! کانون این سؤال‌ها را از کجا می‌آورد؟ من که سر در نمی‌آورم… ریاضی را بی‌خیال می‌شوم. بروم سراغ دین و زندگی که راحت‌تر است. خوب؛ این‌ها را بلدم ولی یادم نمی‌آید. حالا چه‌کار کنم؟ بگذار شانسی بزنم که آقای رضایی گیر ندهد.

(یک ساعت بعد)

اصغرآقا: آقای رضایی! ما تمام کردیم. می‌شود برویم؟

پشتیبان: نخیر؛ باید تا پایان آزمون بنشینی… پاسخ‌برگت را بده ببینم… تو با این ترازت چه‌طوری همه را زدی؟

(اصغرآقا همین‌جوری به پاسخ‌برگ زل می‌زند!)

پشتیبان: مگر به تو نگفته بودم به مطالبی که سطحی خواندی یا نخواندی جواب ندهی؟ پس کی می‌خواهی به حرفم گوش بدهی؟ تابستان دارد تمام می‌شود. وقت تو هم دارد تمام می‌شود. نمی‌خواهی ذره‌ای به فکر خودت باشی؟

(اصغرآقا همین‌جوری به زل زدنش ادامه می‌دهد! اصغرآقا پاسخ‌برگ را می‌گیرد و سر جایش می‌نشیند؛ ولی این جمله‌ی پشتیبان در ذهنش تلنگر می‌زند: “وقت تو هم دارد تمام می‌شود؛ نمی‌خواهی ذره‌ای به فکر خودت باشی.”)

و متأسفانه این اصغرآقا ادامه دارد…

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*